تبلیغات
ღ • ° Sooria° • ღ

ღ • ° Sooria° • ღ

When it feels like my dreams are so far; Sing to me of the plans that you have for me over again

اردو...

سلام!چطورین ؟خوبین؟همه؟ببببببببببببببببله! خب به سلامتی ،همیشه خوب باشید.خوش حالمون کردین،مشتاق دیدارتون بودیم... .

از اینا گذشته چه خبر ؟خانم بچه ها خوبن؟... بله....سلام برسونین خدمتشون....

همین دیگه...بسه ..نه؟ خوشم نمیاد از سلام احوالپرسی طولانی؟ همیشه خیلی کوتاه اینکارو میکنم...

خب بریم سراغ این یکی آپ که فکر کنم از قبلی طولانی تر بشه.الان ساعت 4:30 صبح هستش و من نشستم اینارو تایپ میکنم!!!!

راستی چون این دوتا آپ تقریبا هم زمان شدن لطفا نظر مربوط به هرکدومو رو خودش بذارین.مررررسی!

 

اردوی بی دلیل

همون روز دوشنبه ی خسته کننده و جالبی که براتون نوشتن وقتی که ما رفته بودیم تو دفتر درباره ی دبیرای سال بعدمون بپرسیم معاون پرورشی مدرسه به من گفت که : دخترم ؛شما میتونی سه شنبه و چهار شنبه بری اردو؟ من یکم فکر کردم بعد گفتم: نخیر خانم من کلاس دارم. بعدش گفت: عزیم اجباریهباید بری بعد کلاست بیا رضایت نامه بگیر.

من تو کلاس کلا فراموش کرده بودم از اردو که یکی از دوستام اس ام اس داد :تو هم واسه اردو هستی؟؟ وقتی اینو دیدم گفتم حتما یه خبری هست باید برم از خانم بپرسم...ولی ...ولی یادم رفت.

اوووووه اگه بخوام همه ی اینا رو بگم خیلی طولانی میشه،خلاصه میکنیییییییییییم!!

(قبلش بگم که این اردو اصلا بی دلیل نبود .همه ی اونایی که تو آزمون بنیه علمی رتبه داشتن از همه ی استان اومده بودن باغرود انقد شلوغ بود..)

رفتیم اردو منو اون دوستم که اس ام اس داده بود با چند تا تقریبا،مطمئن نیستم از 5 بعد از ظهر گذشته بود که رسیدیم.از همین بدو ورودمون شروع کردن چندتا بچه ی ابتدایی با چادر رنگی و گل به دست واستاده بودن و با لهجه ی نیشابور میخوندن: به نیشابور خاش امین...بیا برم به خیام....

هه هه هه هه..... بعدش رفتیم جایی که باید بخوابیمو بهمون نشون دادن اینا ها

این بیرونش:

 

این توش:

 

اون شب اتفاق خاصی نیوفتاد جز این که تا ساعت 12 شب برنامه ی افتتاحیه داشتن و ما خیلی خوابمون میومد البته برنامه ش خنده دار بود.یکمممم!!!!

شب ما ساعت 2و نیم خوابدیم بعدم ساعت 4 بیدارمون کردن نماز بخونیم...چه زندگی شیرینی .سر صبحونه  دوستم گفت کاش فلانی هم اینجا بود...و اگه بدونید که اون فلانی در همون لحظه ظاهر شد!!!!!! با خودتون میگید کاش یه چیز بهتر میخواست!!!

بعد دوستم کلی با خودش ذوق کرد ،آخی نی نی(!) چقد خوشحال !! گفت بیا بریم بیرون وفتی صبحونشونو خوردن ببینیمشون اینطوری شگفت زده میشن نمیتونن بخورن .رفتیم بیرون و چندتا عکس گرفتیم:


از اونا هم گرفتیم(اونا چند نفرن که اومده بودن تو مسابقه های ورزشی کمک کنن ،کلا همشون ورزش کارن.البته اینا فقط دوتاشونن.

هرکس بتونه رابطه ی این دوتا رو حدس بزنه بهش جایزه میدم.واقعا میدم.

 

خب در طول روز قرار بود چندتا مسابقه انجام بشه و به  بچه ها امتیاز بدن آخر سر هم با توجه به امتیازا بهشون جایزه بدن .

ما اما هیچ امتیازی نگرفتیم آخه حوصله نداشتیم فقط دوتا موشک پرتاب کردیم یکمی امتیاز گرفتیم نرسید به 100 تا.

ولی یه اتفاق جالب که افتاد این بود که یه دختر مشهدی که 3 سال از ما کوچیکتر بود از دوستم خوشش اومده بود.اولشم دوستاشو فرستاده بود که بهش بگن!!هه هه هه اینم عکسشونه:

راستی اینو یادم رفت رو درخت نوشتن!!!


اینم ...حوضه خب ....

اینام...

ااااا اینا غذاست ولی دیگه تهشه یعنی خوردیم ایناش مونده !!!

اینم یکی از بچه هاییه که اومده بود کمک ورزشی مهرو کف دستش زده!

ما مراسم اختتامیه هم نرفتیم فقط رو چمنا دراز کشیدیمو از منظره لذت بردیم... انقدم ترسیدیم(ترسیدم) چون 3 تا از بچه ها یه دفعه با جیغو داد شروع کردن دویدن ما مونده بودیم چی شده!! وقتی هم زنگ میزدیم جیغ میزدن!!! بدا!!!

خب دیگه،خیلی طولانی شد بای بای!!

[ شنبه 25 تیر 1390 ] [ 07:13 ق.ظ ] [ Suzy ] [ نظرات() ]


یه دوشنبه...

سلام،به همه ی اونایی که اومدن اونایی که نیومدن و خلاصه به همه!!این اولین آپه این وبلاگه امیدوارم که خوشتون بیاد اینقد که دوباره به اینجا بیاین !! خب حرف نمیزنم برین بخونین!

 

کلاس حسابان

این قضیه برمیگرده به دوشنبه ی همین هفته ای که گذشت  یه دوشنبه ای که هم خسته کننده بود هم بهمون خوش گذشت.خب این دوشنبه ما ساعت 7:30  صبح تو مدرسه کلاس حسابان داشتیم  خب واسه تابستون خیلی زوده دیگه !واس همین صبح خیلی زودترش از خواب پاشدیم تا به موفع به کلاس برسیم هی.. چقد حال میده اون موقع صبح بگیری بخوابی!!

من وقتی به مدرسه رسیدیم جز یکی از بچه ها هیچکی دیگه نیومده بود(البته از کلاس ما، بقیه اومده بودن!!) رفتم از معاونمون پرسیدم که واقعا امروز کلاسه؟؟ گفت: بله صبر کنین میان دبیرتون!! ما دوتا هم رفتیم تو کلاس منتظر نشستیم تقریبا هفتو نیم شده بود که 4تا دیگه از بچه ها هم اومدن . شروع کردیم به حرفیدنو خندیدنو منتظر موندن که همینطور تا نیم ساعت ادامه پیدا کرد، دبیر حسابانم نیومد که نیومد!! رفتیم دوباره پرسیدیم که:آیا امروز واقعا کلاس هست؟ گفت:بله!ولی 10:30 شروع میشه دبیرتون به فلانی گفته که به ما بگه ولی،فلانی یادش رفته .حالا شما بمونید چون ساعت 9 کلاس فیزیک هست !!

خیلی ممنوووووووووووووووون!!!

ما را بگو از ضایعیت مونده بودیم چه بکنیم!!یکی که گفت من میزنگم بیان دنبالم، دوتا دیگه م گفتن ما میریم نزدیکای کلاس که شد برمیگردیم (ببخشید که اسم نمیبرم اخه خانوما هنو واسه خودشون اسم انتخاب نکردن بعدا بیوگرافی کاملشونو میذارم) من موندمو 2تا دیگه که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی یکی از بچه ها(این از اون بچه های باحاله،که البته به قول معلم رامونا " باحال " کلمه ی درستی نیست)(منبع : فیلم رامونا و بیزوس) که نزدیک مدرسه ست بعدش با هم بریم پارک نزدیک مدرسه(همه چی نزدیک مدرسه!!)

رفتیم در خونشون اما هرچی گشتیم آیفونشونو پیدا نکردیم(مقادیری سیم جاش بود) که زنگ بزنیم !! هرچی هم به گوشیش میزنگیدیم برنمیداشت گفتیم : این تنبل انگار هوز خوابه!!

واس همین خودمون 3تا رفتیم پارک. اونجا فقط چندتا بچه داشتن سرسره بازی میکردن، منم پیشنهاد کردم : بریم رو سرسره بشینیم که حالش بیشتر باشه!! مزاحم بچه ها هم شدیم ، چون دیگه نمیشد از جایی که ما نشسته بودیم سر بخورن .نیم ساعت بیشتر همونجا نشستیم آهنگ گوش دادیم و توی قسمت نیازمندی های روزنامه ای که از مدرسه آورده بودیم ، دنبال یه شغل آبرو مند گشتیم!!!!!

همینطور تو جو آهنگ بودیم که یه دفه اون که رفته بودیم در خونشون زنگید گفت:کجایین منم بیام؟ آدرسش دادیم اونم اومد پیش ما رو سرسره نشست کاملا مجهز بود(به شیشه ی آب!!) گفت :من زیاد نمیمونم میخوام برم کلاس زبان (چقد بده کلاس زبان صبحا باشه!!)

یکم همونجا نشستیم بعدش پاشدیم که اونو تا یه جایی همراهیش کنیم، یکمم نصیحتش کنیم که تو راه سربه یر را بره .... و از این چیزا. منم بهش گفتم که به معلم زبانتون سلام برسون، آخه معلم منم هست،انقد ازش بدم میاد!! بعدش...بعدش؟؟؟خب  رفتیم مدرسه دیگه!!

وقتی رسیدیم هنوز اون دوتایی که رفته بودن ، برنگشته بودن،چون با هم بودن،چی شد که نبودن؟ کیا بودن؟ کجا بودن؟ ااا ببخشید اشتباه شد!!! خب اونا هنوز برنگشته بودن ! ما اول فکر کردیم بریم سر کلاس فیزیک اما چی شد که نرفتیم من نفهمیدم!!جدی،شوخیم چیه!!!

چونم تو کلاس فیزیک نرفتیم رفتیم تو یه دونه  خالیش که هوا توش یکم خنک تر باشه . آخه هوا تو سالن خیلی گرم بود. تو همون کلاس خالی خیلی بهمون خوش گذشت اون دوتایی هم که رفته بووودن!برگشتن!!هه هه هه اینم عکسامونه تو کلاس خالی:

 

این نظر من نبود به خدا!! نبود ... آی ... میگم نبود...نبود خب....نزن اااا....خب خب میگم بود...بود دیگه ..بودش....


بقیشم ادامه ی....
ادامه ی کلاس حسابان

[ جمعه 24 تیر 1390 ] [ 07:13 ب.ظ ] [ Suzy ] [ نظراتون() ]