تبلیغات
ღ • ° Sooria° • ღ - یه دوشنبه...

ღ • ° Sooria° • ღ

When it feels like my dreams are so far; Sing to me of the plans that you have for me over again

یه دوشنبه...

سلام،به همه ی اونایی که اومدن اونایی که نیومدن و خلاصه به همه!!این اولین آپه این وبلاگه امیدوارم که خوشتون بیاد اینقد که دوباره به اینجا بیاین !! خب حرف نمیزنم برین بخونین!

 

کلاس حسابان

این قضیه برمیگرده به دوشنبه ی همین هفته ای که گذشت  یه دوشنبه ای که هم خسته کننده بود هم بهمون خوش گذشت.خب این دوشنبه ما ساعت 7:30  صبح تو مدرسه کلاس حسابان داشتیم  خب واسه تابستون خیلی زوده دیگه !واس همین صبح خیلی زودترش از خواب پاشدیم تا به موفع به کلاس برسیم هی.. چقد حال میده اون موقع صبح بگیری بخوابی!!

من وقتی به مدرسه رسیدیم جز یکی از بچه ها هیچکی دیگه نیومده بود(البته از کلاس ما، بقیه اومده بودن!!) رفتم از معاونمون پرسیدم که واقعا امروز کلاسه؟؟ گفت: بله صبر کنین میان دبیرتون!! ما دوتا هم رفتیم تو کلاس منتظر نشستیم تقریبا هفتو نیم شده بود که 4تا دیگه از بچه ها هم اومدن . شروع کردیم به حرفیدنو خندیدنو منتظر موندن که همینطور تا نیم ساعت ادامه پیدا کرد، دبیر حسابانم نیومد که نیومد!! رفتیم دوباره پرسیدیم که:آیا امروز واقعا کلاس هست؟ گفت:بله!ولی 10:30 شروع میشه دبیرتون به فلانی گفته که به ما بگه ولی،فلانی یادش رفته .حالا شما بمونید چون ساعت 9 کلاس فیزیک هست !!

خیلی ممنوووووووووووووووون!!!

ما را بگو از ضایعیت مونده بودیم چه بکنیم!!یکی که گفت من میزنگم بیان دنبالم، دوتا دیگه م گفتن ما میریم نزدیکای کلاس که شد برمیگردیم (ببخشید که اسم نمیبرم اخه خانوما هنو واسه خودشون اسم انتخاب نکردن بعدا بیوگرافی کاملشونو میذارم) من موندمو 2تا دیگه که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی یکی از بچه ها(این از اون بچه های باحاله،که البته به قول معلم رامونا " باحال " کلمه ی درستی نیست)(منبع : فیلم رامونا و بیزوس) که نزدیک مدرسه ست بعدش با هم بریم پارک نزدیک مدرسه(همه چی نزدیک مدرسه!!)

رفتیم در خونشون اما هرچی گشتیم آیفونشونو پیدا نکردیم(مقادیری سیم جاش بود) که زنگ بزنیم !! هرچی هم به گوشیش میزنگیدیم برنمیداشت گفتیم : این تنبل انگار هوز خوابه!!

واس همین خودمون 3تا رفتیم پارک. اونجا فقط چندتا بچه داشتن سرسره بازی میکردن، منم پیشنهاد کردم : بریم رو سرسره بشینیم که حالش بیشتر باشه!! مزاحم بچه ها هم شدیم ، چون دیگه نمیشد از جایی که ما نشسته بودیم سر بخورن .نیم ساعت بیشتر همونجا نشستیم آهنگ گوش دادیم و توی قسمت نیازمندی های روزنامه ای که از مدرسه آورده بودیم ، دنبال یه شغل آبرو مند گشتیم!!!!!

همینطور تو جو آهنگ بودیم که یه دفه اون که رفته بودیم در خونشون زنگید گفت:کجایین منم بیام؟ آدرسش دادیم اونم اومد پیش ما رو سرسره نشست کاملا مجهز بود(به شیشه ی آب!!) گفت :من زیاد نمیمونم میخوام برم کلاس زبان (چقد بده کلاس زبان صبحا باشه!!)

یکم همونجا نشستیم بعدش پاشدیم که اونو تا یه جایی همراهیش کنیم، یکمم نصیحتش کنیم که تو راه سربه یر را بره .... و از این چیزا. منم بهش گفتم که به معلم زبانتون سلام برسون، آخه معلم منم هست،انقد ازش بدم میاد!! بعدش...بعدش؟؟؟خب  رفتیم مدرسه دیگه!!

وقتی رسیدیم هنوز اون دوتایی که رفته بودن ، برنگشته بودن،چون با هم بودن،چی شد که نبودن؟ کیا بودن؟ کجا بودن؟ ااا ببخشید اشتباه شد!!! خب اونا هنوز برنگشته بودن ! ما اول فکر کردیم بریم سر کلاس فیزیک اما چی شد که نرفتیم من نفهمیدم!!جدی،شوخیم چیه!!!

چونم تو کلاس فیزیک نرفتیم رفتیم تو یه دونه  خالیش که هوا توش یکم خنک تر باشه . آخه هوا تو سالن خیلی گرم بود. تو همون کلاس خالی خیلی بهمون خوش گذشت اون دوتایی هم که رفته بووودن!برگشتن!!هه هه هه اینم عکسامونه تو کلاس خالی:

 

این نظر من نبود به خدا!! نبود ... آی ... میگم نبود...نبود خب....نزن اااا....خب خب میگم بود...بود دیگه ..بودش....


بقیشم ادامه ی....


در این تصویر  شما مشت ها و ساعت های ما رو میبینید


اینام انگشتامونه که ستاره شده..



اینام پاهامون ،اگه گفتی شکل چیه ؟؟ستاره س دیگه!!


بعد کلی خوش گذرونی تو کلاس خالی کلاس حسابان شروع شد مام عین بچه های خوب رفتیم سر کلاس نیشستیم به درس گوش دادیم !!

[ جمعه 24 تیر 1390 ] [ 07:13 ب.ظ ] [ Suzy ] [ نظراتون() ]